نوشته های... |
در همین حین که میگفت عصبانی نیستم، ناخنش رو محکم جوید... انگشتش رعشه زد و خورد به صفحهی موبایل.... آهنگ از هدفون رفت روی اسپیکر... صدای کر کنندهی گیتارهای الکترونیکی با آخرین ولوم پخش شد... دیافراگم اسپیکر به تکاپو افتاد... و اکوی نفس و فس فس باد، گوشهی پرده رو حرکت داد... شیشهی پنجره سوراخ شده بود... از روی تخت بلند شد که پرده رو بندازه... بالش تو رفتگی داشت...شاید جای دندان نیش... تنه زد به میز آرایش... رژلبها افتادن... همهشون نصفه نیمه بودن... درست مثل سربازهایی که اسنایپر به صورتشون شلیک کرده... دیوار هم انبار مشت بود.... گفت مگه نمیگم عصبانی نیستم؟ از اتاقم برو بیرون. [ یکشنبه 00/2/12 ] [ 4:47 عصر ] [ fatemeh1023 ]
[ نظر ]
نبودی [ شنبه 99/12/16 ] [ 9:40 صبح ] [ fatemeh1023 ]
[ نظر ]
سلام خدای خوبم ... همون شب که اشک ریختم و باهات حرف زدم #سلام خدای خوب خودم ....منو میشناسی ؟؟ اون وقت روز،سرظهر ساعت 2بعدازظهر تو فکرم بود ......نمیدونم چرا ولی حس کردم میشناسمش
فرشته زمینی و آسمونی من دلیل نفس کشیدنم ....زیباترین هدیه خاص خدا که فقط مال خود خودمه به وقت 18 بهمن سال 1399 [ شنبه 99/11/18 ] [ 7:30 صبح ] [ fatemeh1023 ]
[ نظر ]
نه! همیشه جنگیدن خوب نیست! من همیشه جنگیدم تا یه چیزایی رو عوض کنم... اما این روزا فهمیدم که برای بعضی آدمای قدر نشناس نباید جنگید...! فهمیدم برای اثبات دوست داشتن نباید جنگید! برای به دست آوردن دل آدما نباید جنگید این روزا نسخه فاصله گرفتن رو میپیچم از آدمایی که زیاد دروغ میگن فاصله میگیرم از آدمایی که دغدغه میسازن فاصله میگیرم از آدمایی که حرمت نگه نمیدارن فاصله میگیرم با حقارت بعضی آدما و دلاشون نباید جنگید! باید نادیدشون گرفت و گذشت و بخشیدشون نه برای این که مستحق بخششن، برای این که من مستحق آرامشم... [ دوشنبه 99/10/22 ] [ 8:17 صبح ] [ fatemeh1023 ]
[ نظر ]
در جزیره تنهایی خویش، [ دوشنبه 99/10/15 ] [ 10:10 عصر ] [ fatemeh1023 ]
[ نظر ]
رک بگویم... از همه رنجیده ام! [ دوشنبه 99/10/15 ] [ 9:55 عصر ] [ fatemeh1023 ]
[ نظر ]
[ دوشنبه 99/10/15 ] [ 9:52 عصر ] [ fatemeh1023 ]
[ نظر ]
اهل درسم؛ [ جمعه 99/10/12 ] [ 7:54 صبح ] [ fatemeh1023 ]
[ نظر ]
گاهی با خودم حرف میزنم..... به ثانیه ها و روز هایی که دارم می اندیشم..... دلم برای خودم میسوزد..... به رنج هایی که خانواده ام باعثش هستن ، فکر میکنم....... به سخت گیری های بی موردشان فکر میکنم..... به روز ها و ثانیه هایی که باید درکم کنن ولی نه تنها درکم نمیکنند بلکه با بی مهری تنهایم میگذارند ، فکر میکنم.... آه خدای من!...... آخر سر به یک نقطه میرسم موهایم را خودم نوازش میکنم..... اشک هایم را با دستانم پاک میکنم...... پنجره را کمی باز میکنم تا نفسی دوباره تازه کنم.... [ پنج شنبه 99/10/11 ] [ 4:25 عصر ] [ fatemeh1023 ]
[ نظر ]
شدم مثه یه ماهی... که عاشق دریاش بود... هر جا دریا میرفت ماهیم همراش بود... ولی یهو دریا رفت و ماهیشو نبرد... دور شد... هر روز کوچیک و کوچیک تر شد... انگار ماهیاشو نمیخواست... میخواست بسپارتشون دست رودخونه... خسته بود از داشتنشون... ولی ماهی نمیخواست بشه ماهیه رودخونه میخواست سهم دریا بمونه:) اما دریا نخواستش... حواسش به ماهیش نبود... سپردتش به رودخونه.... سرد شد... ماهی بی قرار دریاش بود ولی دریا روز ب روز دور تر میشد ازش:) یعنی نمیتونست که کاری کنه... فقط دور شدن و رفتن دریاشو نگا میکرد... بغض میکرد... داد میکشید ولی کسی صداشو نمیشنید... دیگه بغض نکرد... بی قراری نکرد... فریاد نکشید... گریه نکرد... از یه جایی به بعد فقد نگا کرد و لبخند زد... سکوت کرد... سکوتی که بیانگر فریادی بی صدا بود:) سرد بود... حس میکرد تنهاست... دلش تنگه دریاش بود... گریه های هر روزشو نمیدید که با اب رودخونه یکی میشه... اون رفت بدون اینکه ذره ای ب ماهیش فکر کنه... میدونست ماهی میمونه... نگفت خسته میشه... نگفت دلتنگ میشه... گفت صبر میکنه چون دوسم داره!!! بغض های شبانه شو دید... بی قراری هاشو دید... دلش طاقت نیاورد... سعی کرد ارومش کنه... سعی کرد بهش بگه زندگی فقط دریا نیست تو میتونی بعد دریا زندگی کنی :)) انگاری نمیخواست که بشنوه... نمیخواست بفهمه که هر آبی به جز آب دریا میتونه بهش زندگی ببخشه... حقم داشت، سخت بود... یه عمری دلشو داده بود به یه دریای قشنگ و مهربون... دل کندن براش آسون نبود:) امید داشت دریاش برمیگرده... دریاش برگشت اما اون دریای سابق مهربون نبود:) ماهی ازش دلیل خواست... یه عالمه سوال بی جواب تو ذهنش داشت... ولی دریا جوابشو نمیداد و اونو هر روز با سوال های بی جوابش تنها میذاشت:) به ندونستن و قانع شدن... دیگه دلش لک نمیزنه برای اینکه دریاش بیاد و با کنجکاوی سوالا شو بپرسه و جواب بگیره.... ماهی یاد گرفته سکوت کنه و بخنده... یاد گرفته تصمیم جدید نگیره... دنبال جواباش نباشه... با ذهن خالی از سوال... دیگه فرقی نداره کجا باشه فقط میخواد به زندگی پر از ارامش خودش برگرده...همین:) [ سه شنبه 99/9/11 ] [ 7:55 عصر ] [ fatemeh1023 ]
[ نظر ]
|
|
[قالب وبلاگ : سیب تم] [Weblog Themes By : SibTheme.com] |